هفت سال در تبت

                                                                                                                            

                                              

        

 

 

 

 

نگرانی اصلی من این بود که پول خیلی کمی داشتم. گرچه هرچه را که بدون آن ممکن بود زندگی کنم را فروخته بودم اما باز هم پس اندازم برای مایحتاج زندگی در تبت ناکافی بود چه برسد به هزینه حق السکوت ها و هدایا که در زندگی آسیایی امری عادی به نظر می رسد. با همه این تفاسیر به شکل قاعده مندی بر روی طرحم کار کردم و از دوستان دیگرم نیز که خودشان قصد فرار نداشتند هم کمک گرفتم.

 

من در اصل قصد داشتم تنها فرار کنم ، زیرا اگر همراهی داشتم ممکن بود شانس مرا تحت تاثیر قرار دهد. اما یک روز دوستی بنام رولف مگنر[7] به من گفت که یک جنرال ایتالیایی نیز مثل من قصد فرار دارد. من قبلا درباره این مرد شنیده بودم.بنابراین یک شب من و مگنر از حصار سیمی بالا رفتیم و وارد بخش کناری شدیم جایی که 40 جنرال ایتالیایی را جا داده بودند. همراه آینده من مارکز [8] نام داشت و ظاهر یک ایتالیایی واقعی را داشت. او تقریبا 40 سال سن داشت و لاغراندام بود با رفتاری ملایم. لباس تمیزی پوشیده بود و من بطور اخص تحت تاثیر فیزیک بدنی او قرار گرفته بودم. در آغاز در فهم زبان یکدیگر مشکل داشتیم. او آلمانی نمی دانست من هم که ایتالیایی بلد نبودم. هردوی ما کمی انگلیسی بلد بودیم. بالاخره با کمک یک دوست با فرانسه دست و پا شکسته با هم صحبت کردیم. مارکز درباره جنگ در حبشه و تلاش کمی پیشترش برای فرار از کمپ پناهندگان صحبت کرد.

 

خوشبختانه یک جنرال انگلیسی به او مقداری پول داده بود وما مشکل مالی نداشتیم. او حتی می توانست وسایل پرواز ما را فراهم کند و اینها مواردی بود که من به تنهایی قادر به بدست آوردنشان نبودم. آنچه او احتیاج داشت همراهی بود که هیمالیا را بشناسد. بنابراین در مدت زمان کوتاهی تمام توانمان را بکار بستیم. من می بایستی مسوول ریختن طرح فرار می شدم و او هم مسوول پول و تجهیزات بود.

 

هر هفته چندین بار چهاردست و پا بیرون می رفتم تا درباره جزییات با مارکز صحبت کنم و با تمرین، متخصص خزیدن داخل سوراخهای سیم  خاردار شده بودم. البته احتمالات زیادی برای چگونگی فرار وجود داشت اما یکی از این احتمالات که امید وارانه تر می نمود بر مبنای یک حقیقت مهم بود و آن اینکه در هر 80 یارد خارج حصاری که کل اردوگاه را پوشانده بود یک سقف حصیری با شیب تند وجود داشت که برای حفاظت نگهبانان در مقابل گرمای سوزان آفتاب بود. اگر می توانستیم از یکی از این سقفها بالا برویم می بایست با یک جست هم از دو ردیف سیم خاردار عبور می کردیم. در می 1943 تمام وسایل لازم را تدارک دیدیم. پول، تجهیزات، قطب نما، ساعت، کفش و یک چادر کوهنوردی کوچک همه را آماده کردیم.

 

یک شب تصمیم گرفتیم طرحمان را امتحان کنیم. من طبق معمول به  طرف بخشی که مارکز بود بالا رفتم.  آنجا دیدم که نردبان آماده است. نردبانی که پس از درست کردن یک آتش کوچک در اردوگاه گیر آورده بودیم و جایی پنهانش کرده بودیم. آن را به دیوار یک کپر تکیه دادیم و در سایه منتظر ماندیم. تقریبا نیمه شب بود و ده دقیقه بعد نگهبان عوض می شد. نگهبانان که منتظر بودند ماموریتشان تمام شود به آهستگی بالا و پایین قدم می زدند. چند دقیقه گذشت  آنها دقیقا به همان نقطه ای رسیدند که ما می خواستیم. درست در همان موقع ماه به بالای زمین های زراعتی چای رسید.

 

دراین لحظه یا بایستی فرار می کردیم و یا هیچ وقت دیگر قادر به فرار نبودیم. 

 

هردو نگهبان به دورترین نقطه نسبت به ما رسیدند. من از حالت دولای خودم بلند شدم و به سرعت با نردبان به سمت حصار رفتم. مقابل قسمت آویزان بالای حصار آن را تکیه دادم. از آن بالا رفتم و سیمها را بریدم. سیمهایی که برای جلوگیری از دسترسی به سقف در هم پیچانده شده بودند. مارکز انبوه سیمها را با یک چوب بلند دوشاخه کناری زد و مرا قادر کرد که به بالای سقف بروم. قاعدتا مرد ایتالیایی ،درست زمانیکه من با دستم سیمها را کنار زده بودم ، می بایست فرار می کرد. اما او این کار را نکرد. او به مدت چند ثانیه هولناک درنگ کرد و با خود فکر کرد که خیلی دیر شده و نگهبان برگشته است و البته من صدای پای آنها را نیز می شنیدم. فرصت درنگ به او ندادم و او را زیر بازوهایم گرفتم و به سمت بالای سقف بردم. او چهار دست و پا و به سنگینی به داخل فضای آزادی افتاد.

 

 

 

اما تمام این اتفاقات در سکوت کامل انجام نشد. نگهبان متوجه شد و آنها شروع به تیراندازی کردند ، اما درحالیکه شلیک آنها سکوت شب را درهم می شکست جنگل نیز ما را به داخل خود فروبرد.

 

اولین کاری که مارکز در بیان خلق و خوی گرم جنوبی اش انجام داد این بود که مرا بغل کرد و بوسید، گرچه شاید این زمان ، زمان مناسبی برای ابرازشادمانی سرشار نبود. راکتها به بالا پرتاب شد و در نزدیکی ما صدای سوت آنها می آمد که نشان می داد آنها در حال دنبال کردن ردپای ما هستند. برای نجات زندگیمان می دویدیم و بسیار تند حرکت می کردیم . از میان برهایی که هنگام بیرون رفتن از اردوگاه مسیرشان را خیلی خوب یاد گرفته بودم ، استفاده می کردیم. از جاده ها و حومه روستاهایی که سرراهمان پیدا بود کمتر استفاده می کردیم. در ابتدا اصلا متوجه کوله پشتی هایمان نبودیم اما پس از گذشت زمان سنگینی شان ملموس شد.

 

در یکی از روستاها بومیان شروع کردند به ضربه زدن به طبل هایشان و ما یکدفعه خیال کردیم که آنها اعلام خطر می کنند. این در واقع مربوط به موضوعی می شد که هر کسی که در جمعیت ما سفیدپوستان بزرگ شده  باشد به سختی می تواند تصورش را بکند. در آسیا صاحب مطلقا با همراهی خدمتکاران حرکت می کند و خود او هرگز کوچکترین بسته ای حمل نمی کند. بومیان چه تصوری کردند وقتیکه دو مرد اروپایی را با بار سنگین دیدند که به سختی می توانستند در روستا راه بروند!

 

ما تصمیم گرفتیم راه رفتن را به شبها موکول کنیم زیرا می دانستیم هندی ها بخاطر ترس از حیوانات وحشی شبها داخل جنگل نمی شوند.  این دیدگاه هندی ها خیلی ما را تحت تاثیر قرار نداد چون پیشتر درباره ببر و پلنگ های آدم خوار در روزنامه های اردوگاه داستانهایی را خوانده بودیم.

 

وقتیکه روز شد ما خود را در وادی پنهان کردیم و تمام مدت روز را درآنجا کنار آتش خوردیم و خوابیدیم. در تمام طول روز هیچ کس را ندیدیم جز یک چوپان که خوشبختانه او ما را ندید. بدترین چیز این بود که ما برای تمام مدت یک روز تنها یک بطری آب داشتیم. تعجبی نبود زمانیکه غروب شد و ما پس از گذراندن یک روز در سکوت به سختی می توانستیم اعصابمان را کنترل کنیم. می خواستیم در اولین زمان ممکن به راهمان ادامه دهیم اما شب برای ما به نظر خیلی کوتاه می نمود. ما می بایست کوتاهترین راه هیمالیا به تبت را پیدا می کردیم و این بدین معنی بود که می بایست هفته های طولانی را در پیاده روی های طاقت فرسا طی می کردیم تا اینکه به محل مناسبی برسیم.

 

اولین تیغه را در غروب پس از فرارمان طی کردیم . در بالا مدت کمی استراحت کردیم و 3000 پا در پایین چراغهای بیشمار چشمک زن اردوگاه را می دیدیم. در ساعت 11 کل چراغها با هم خاموش شدند و ما فقط چراغهای نورافکن اطراف اردوگاه را می دیدیم که حاکی از میدان دید بسیار بزرگ آنها بود.

 

این برای اول بار در زندگیم بود که واقعا معنی آزادی را حس می کردم. ما از این احساس شکوهمند لذت می بردیم و در عین حال نیز با 2000 پناهنده ای  که بالاجبار مجبور به زندگی در اردوگاه پشت سیمهای خاردار بودند، همدردی می کردیم.    

 

اما ما وقت زیادی برای تفکر نداشتیم. ما میبایستی راهمان را در دره جومنا[9] پیدا می کردیم، دره ای که برای ما کاملا ناشناخته بود. در یکی از دره های کوچکتر در طول مسیر وارد شکاف خیلی باریکی شدیم که برای عبور از آن می بایست تا صبح صبر می کردیم. این محل آنقدر خلوت و محفوظ بود که من بدون هیچ شبهه ای توانستم مو و ریش بلوندم را مشکی رنگ کنم. همینطور هم صورت و دستایم را با پرمنگنات، رنگ قهوه ای و روغن چرب کردم ، طوریکه مرا سیه چرده نشان می داد. بدین وسیله من خودم را شبیه به هندی ها درآوردم که برای ما خیلی اهمیت داشت زیرا تصمیم گرفته بودیم اگر از ما سوال شد وانمود کنیم که مسافرانی هستیم که به سمت رودخانه مقدس گنگ می رویم. در مورد همراهم نیز پوست او به اندازه کافی تیره بود که جلب نظر نکند و در ضمن ما طبیعتا خیال نداشتیم جوری وارد گود شویم که مورد بازرسی قرار بگیریم.

 

غروب بود که تصمیم گرفتیم قبل از تاریکی هوا بیرون برویم. اما از شتابمان بسیار پشیمان شدیم زیرا در عبور از یک سرازیری به روستاییانی برخوردیم که مشغول کاشتن برنج بودند. آنها نیمه عریان در آب گل آلود به سختی کار می کردند و با بهت به ما که دو کوله پشتی روی دوشمان بود خیره نگاه می کردند. آنها به سراشیبی که بالای روستا بود اشاره کردند و منظورشان این بود که این تنها مسیر دره تنگ و باریک است. ما برای اینکه از مواجه با سوال های سخت اجتناب کنیم با بیشترین سرعت ممکن به به سمت محلی که اشاره کردند راهمان را ادامه دادیم. پس از ساعتها صعود و فرود بالاخره به رود جومنا رسیدیم.

 

بالاخره شب از راه رسید. نقشه ما این بود که مسیر رودخانه را ادامه دهیم تا اینکه به مسیر فرعی رودخانه یعنی الگر[10] برسیم و آن را تا رسیدن به آبریز رودخانه ادامه دهیم. به نظر نمی رسید از آنجا راه زیادی تا گنگ باشد جایی که ما را به رشته کوه عظیم هیمالیا رهنمون می کرد. بیشتر مسیرمان تا آن نقطه از میان روستا می گذشت و در همه جا در طول مسیر آب فقط مسیرهایی دیده می شد که مورد استفاده ماهیگیران  بود. در صبح مارکز احساس خستگی مفرط می کرد. برایش کورن فلکس با شکر و آب درست کردم اما با وجود اصرار شدید من فقط کمی از آن را خورد. متاسفانه جایی که بودیم اصلا مناسب برقراری کمپ نبود. تعداد بسیار زیادی مورچه بزرگ درآنجا وجود داشت که نیششان را عمیقا در پوست فرومی بردند و به همین دلیل نتوانستیم بخوابیم. روز به نظر بی پایان می نمود.

 

در غروب احساس بیقراری و بی تابی همراه من افزایش پیدا کرد. اما من امیدور بودم شرایط بدنی او بهتر خواهد شد. او هم آنقدر اعتماد به نفس داشت که توانست خستگی شب بعد را تحمل کند. گرچه کمی پس از نیمه شب وضعیتش بدتر شد. او به وضوح  از پس فعالیت بدنی سنگینی که ما مجبور به انجامش بودیم بر نمی آمد.

شرایط و تمرین بدنی سخت من به جرات نعمت خدادادی برای هر دوی ما بود – اغلب کوله پشتی او را به کوله پشتی خودم وصل می کردم و هردو را حمل می کردم. راستی یادم نرود که بگویم برای اینکه به ما شک نکنند کوله پشتی هایمان را با گونی های کتانی پوشانده بودیم.  

 

در دو شب بعد به سمت بالای رودخانه پیش رفتیم. مکررا مجبور بودیم جاهایی که در طول مسیر بوسیله جنگل یا صخره بن بست می شد ، به آب ( رودخانه الگر ) بزنیم. یکبار که در بستر رودخانه بین دو دیواره صخره ای درحال استراحت بودیم تعدادی ماهیگیر بدون اینکه متوجه ما شوند از آنجا عبور کردند. یکبار دیگر نیز که بطور اشتباهی به تعدادی ماهیگیر برخورد کردیم با گویش هندوستانی دست و پا شکسته از آنها ماهی قزل آلا خواستیم. ظاهر مبدل ما به نظر آنقدر متقاعد کننده آمد که آنها بدون هیچ سوءظنی به ما ماهی فروختند – در حقیقت حتی آنها ماهی ها را برای ما طبخ هم کردند- و درحالیکه با ما گفتگو می کردند سیگارهای کوچک هندیشان را نیز دود می کردند که به نظر ما اروپایی ها بسیار بیمزه می اید . مارکز ( که قبل از فرار ما سیگاری قهاری بود ) نتوانست بر وسوسه درخواست یک سیگار غلبه کند ، اما تنها پس از دو پک به سیگار به حالت بیهوش زمین افتاد انگار که با تبرزین او را زده باشند. اما خوشبختانه به سرعت بهبودی یافت و ما دوباره توانستیم سفرمان را ادامه دهیم.

 

پس از آن چند روستایی را دیدیم که کره به سمت شهر حمل می کردند. ما که پس از جریان ماهی قزل آلا جسورتر شده بودیم از آنها خواستیم که مقداری به ما بفروشند. یکی از آنها موافقت کرد اما زمانیکه ملاقه اش را داخل کره ذوب شده  با دستان سیاه و کثیفش فروبرد تا از داخل ظرفش مقداری در ظرف ما بریزد هردوی ما با انزجار دچار حالت تهوع شدیم.

 

 بالاخره دره وسیعی نمایان شد وراه ما از میان زمینهای برنجکاری و ذرت می گذشت. رفته رفته  پیدا کردن جایی که بتوانیم روز را در آنجا سر کنیم سخت تر و سخت تر می شد. یکبار درطول روز متوجه ما شدند و روستاییان شروع کردند به پرسش از ما. به محض اینکه متوجه شدیم دراین میان ممکن است پاسخ های ما ناشیانه باشد سریع کوله هایمان را برداشتیم و جیم زدیم. هنوز جایی برای پنهان شدن پیدا نکرده بودیم که 8 مرد را دیدیم که فریاد می زنند ، ایست. آنها تا می توانستند از ما سوال پرسیدند و من هم مطابق قبل جواب دادم که ما مسافرانی هستیم که از استانی دوردست می آییم. با کمال تعجب دیدیم که تا حدی از عهده امتحان برآمده ایم، چون پس از مدتی آنها به ما اجازه دادند که به راهمان ادامه دهیم. باورمان نمی شد که از دست آنها خلاص شده ایم و با اینکه از آنها فاصله زیادی گرفته بودیم اما باز هم صدای پایشان را می شنیدیم .

 

آن روز همه چیز به نظر افسون شده می آمد و ما یکریز ناراحت بودیم. بالاخره به این نتیجه ناامیدکننده رسیدیم که ما آبریز رودخانه را رد کرده ایم اما هنوز در دره جومنا هستیم – یعنی حداقل دو روز از برنامه مان عقب بودیم.

 

بنابراین مسیر را به سمت بالای کوه در پیش گرفتیم و پس از مدت زمان کوتاهی خود را در جنگل انبوهی از گل های صدتومانی یافتیم.  این محل آنقدر خلوت بود که خیالمان راحت شد که یک روز آرام را خواهیم داشت و فرصت خواهیم یافت خوب بخوابیم. اما متوجه چند گاوچران شدیم که باعث شد محل کمپمان را تغییر دهیم و مجبور شدیم امید یک روز استراحت خوب روزانه را از سر بدر کنیم.

/ 4 نظر / 7 بازدید