غزال کوهستان

کرک کوه (منطقه خور)

روز سه شنبه سر کار بودم، محسن گفت برنامه دایی رو میای؟ گفتم کی هست؟ گفت همین جمعه. اگه میای باهاش تماس بگیر ثبت نام کن. سه هفته بود که درگیر امتحانات دانشگاه و سرکار بودم و گروه نتونستم بیام. با خودم فکر کردم 5شنبه صبح آخرین امتحان رو میدم و جمعه میرم کوه. با دایی محمود تماس گرفتم گفت برنامه قطعی نیست، وضعیت آب و هوا خرابه. ثبت نامت میکنم ولی شاید برنامه رو تغییر بدم. 4شنبه حمید تماس گرفت گفت اگه پنج شنبه بعدالظهر برنامه رو اجرا کنیم هستی؟ گفتم آره. صبح 5شنبه امتحان مشکلی داشتم و شب قبلش دل تو دلم نبود که پنج شنبه بشه و برنامه اجرا شه. انقدر توی اون دو هفته قبل استرس کشیده بودم که دیگه برای رفتن به کوه خیلی بیقرار شده بودم. لحظه شماری می کردم تا اینکه بعد از ظهر 5 شنبه با دایی تماس گرفتم انتظار داشتم بگه برنامه کنسله چون ظهر اون روز از اخبار شنیدم که جاده چالوس بسته است. اما دایی گفت ساعت 9:30 دقیقه شب از جلوی مسجد جامع حرکت می کنیم. دایی گفت برنامه رو تغییر دادم چون برف زیادی توی منطقه هست و امکان اجرای برنامه از خور به سنگان نیست، هوا هم که خراب بود و از طرفی وسیله نقلیه ای هم که تدارک می دیدیم ممکن بود زنجیر چرخ نداشته باشه و طبق برنامه قبلی می بایست ما با ماشین به خور می رفتیم و از آنجا پیاده تا سنگان مسیر رو طی می کردیم و ماشین از اون طرف دنبال ما میومد. اما دایی صلاح رو در این دید که با توجه به شرایط جوی، برف سنگین و کولاک جاده ها برنامه رو تغییر بده. ایشون صعود به کرک کوه رو در نظر گرفته بود. خلاصه 5شنبه شب ساعت 10/10 شب از جلوی مسجد جامع با دو دستگاه ماشین شخصی، ماشین دایی و ماشین آقا رضا حکیمی به سمت خور به راه افتادیم. سمیه همسر آقا رضا رو بعد از برنامه شاه نشین می دیدم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم. ظهر 5شنبه اعلام کرده بودند که جاده چالوس بسته است. به ابتدای جاده که رسیدیم آقا رضا گفت مثل اینکه جاده بسته است. گفتم آقا رضا من نمی دونم من رو باید کوه ببری من امشب اومدم تا فردا کوه باشم. چند روزه که انتظار این کوه رو می کشم. رفتیم جلوتر پلیس گفت با احتیاط میتونید برید اما جاده یخزده است. ماشین آقا رضا شاسی بلند بود و مشکلی نداشت اما ماشین دایی در جاده یخ زده خور گاهی سر می خورد و یا در سربالایی ها نمی کشید. بالاخره با هل دادن علیرضا، حمید و محسن بازهم ماشین در جاهایی قادر به ادامه حرکت نبود . بالاخره ماشین دایی رو به ماشین آقا رضا بکسل کردن و بعد از ماجراجویی های بسیار به روستای خور رسیدیم. توی روستا پرنده پر نمی زد. شب رو منزل پدر حمید مستقر شدیم و ساعت 7 صبح به سمت قله کرک کوه راهی شدیم. برف زیبایی روی کوهها و دره های اطراف نشسته بود. کوهستان به ما خوشامد می گفت و من که از قبل اشتیاق حضور در اونجا رو داشتم با جان و دل دعوتش را پاسخ می گفتم. راستی یادم نره که بگم ساعت یک ربع به هفت جمعه صبح آقای دهقان تماس گرفتن و جویای احوال ما شدن. آقای دهقان در گروهی بود که در منطقه برغان به سرپرستی آقای سیدزاده بودن. بعد از برنامه آزاده و فاطمه هم که در اون برنامه بودن گفتن توی برنامه ی ما مدام صحبت از شماها بود گفتم راستش در برنامه دایی هم ما مدام داشتیم در مورد شماها صحبت می کردیم، از چنجه آقای سیدزاده گرفته تا دفن کردن من توی برف توسط آقای دهقان و الی آخر.....

ادامه گزارش اینکه، حجم برف خیلی زیاد بود، روستا برف کمی نشسته بود اما در ارتفاعات حجم برف درجاهایی تا به کمر می رسید. جاهایی انقدر در برف فرو می رفتیم که دیگه مجبور می شدیم به قول بچه ها مدل گربه رو بریم. اما هوا عالی بود. انگار اون روز بخت با کوهنوردان یار بود بعد از چند روز هوای خراب یکدفعه یک هوای عالی اون هم روز جمعه. به نظر نمی رسید اون روز کوهستان با ما سر ناسازگاری داشته باشد.

از یالی که سمت جنوب پیست بود مسیر رو بالا رفتیم و به سمت شرق طی مسیر کردیم. سه بار صدایی مثل انفجار شنیدیم و بعضی جاها صدای شکستن نقابها شنیده می شد که کمی نگرانمان کرده بود. علت اون صداها هم در مسیر برگشت مشخص شد. حین مسیر برگشت وقتی از سمت چپ پیست پایین میامدیم درست در سمت چپمان مسیر پاکوبی رو که صبح رفته بودیم می دیدیم. درست سمت راست همون جا اون طرف یال به نظر بهمن فرو ریخته بود. چون قطعه بزرگی از برف جدا شده و به پایین ریخته بود. چون تازه اتفاق افتاده بود شکل برف که تغییر کرده بود مشخصا نشان می داد که قطعه بزرگی از برف و یخ جدا شده و علت آن صداها هم همین بود. به نظر در آن حوالی نقاب برفی شکسته شده بود. اما برای ما به خیر گذشت و حضور افراد باتجربه و لزوم به اشتراک گذاری تجربیات در این جا مشخص می شود. امکان داشت ما از همان مسیر بهمن گیر عبور میکردیم و برایمان حادثه رخ می داد.

بالاخره بعد از عبور از گلوچاک ساعت حدود 12 به قله کرک کوه رسیدیم. جی پی اس نداشتیم تا ارتفاع قله را ثبت کنیم اما دایی ارتفاع رو حول وحوش 3000 متر تخمین می زدند. کرک کوه به معنای کوهی هست که مرغ دارد. بالاخره از سمت چپ پیست پایین آمدیم.

سرمستی تمام وجودم را فراگرفته بود انگار تمام دنیا مال ما بود. خود را خوشبخت حس می کردیم و هزاران بار از ته دل خدای خود را شاکر بودیم.

آقای جناب زاده پشتیبان برنامه بودند و احوال ما رو می پرسیدند همچنین آقای اسدی و خانم دادجو هم تماس گرفتند که از همگی متشکریم.

اعضای شرکت کننده: آقای محمود لطفی (دایی محمود) سرپرست برنامه، آقای حمید ادیب پور، آقای علیرضا اصفهانی، آقای محسن کریمی نیا، آقای رضا حکیمی باجناق دایی محمود به همراه همسرشون خانم سمیه اکبرآبادی، و اینجانب غزال حشمت منش.

ساعت 6:30 غروب جمعه به کرج رسیدیم. از دوستان با صفا خداحافظی کرده و راهی خانه هایمان شدیم.

برنامه هزینه ای نداشت و جوجه و املت هم مهمان دایی محمود بودیم. و یازده هزار تومان برای گروه جمع شد.

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز!

دایی متشکریم.

عکسها از آقای رضا حکیمی


اولین زن هشت هزاری ها بدون اکسیژن کمکی

 

گرلیند کالتنبرونر اولین زنی شد که بلندترین 14 قله از هشت هزاری ها را بدون اکسیژن کمکی صعود کرد. او در سه شنبه 23 آگوست در ساعت 6:18 بعد از ظهر توانست با صعود به قله کی دو ، به عنوان اولین زن کوهنورد 14 امین قله ی بالای هشت هزاری ش را بدون اکسیژن کمکی صعود کند.

 

او می گوید: (( باید از تمام کسانی که از لحاظ ذهنی برای صعود به قله به من کمک کردند تشکر کنم.))

 

منبع نشنال جئوگرافیک

تصحیح: اولین زن باشگاه هشت هزاری ها ادورین پاسبان اسپانیایی است که پس از اثبات عدم صعود قله کانچنجونگا توسط خانم اوه سون از کره عنوان اولین را بدست آورد. گرلیند با این احتساب دومین زن بشمار می آید اما بدلیل عدم استفاده از کپسول اکسیژن اولین زن صعود کننده بدون کپسول همانطور که در خبر آمده خوانده می شود.


گزارش برنامه گردشگری استان گلستان- گرگان

استان گلستان در شمال ایران با داشتن جذابیت های مختلف طبیعی و از جمله آبشارها و چشمه سارهای فراوان به سرزمین آبشاران معروف است .  در این استان شیب تند رشته کوه های البرز که خود سرچشمه رودهای فراوانی نیز است آبشارهای کوچک و بزرگ بسیاری بوجودآورده که‌از نواحی مختلف سرازیر است و جلوه‌های زییایی را ایجاد کرده است.. از جمله آبشارهای زیبای این سرزمین می‌توان به آبشار شیرآباد، لوه، کبودوال، گلستان، باران کوه، زیارت ، دوآب و شادان (هفت طبقه) اشاره کرد که در جای جای این استان پراکنده شده است. این آبشارها برخی بلند و پرآب و برخی نیز طبیعی و زیبا هستند و از آن جا که در ارتفاعات و دامنه‌های شمالی البرز قرار دارند اطراف آن دارای اقلیمی مساعد و هوایی دلپذیر است. وجود این آبشارها در گردشگاه های طبیعی و با توجه به جذابیت های موجود در ایام مختلف سال گردشگران و مسافران بسیاری را به سوی خود می کشاند. آبشار شیرآباد در 6 کیلومتری جنوب خان‌به‌بین از جمله مناطق زیبای این استان است. این آبشار با توجه به موقعیت خاص و وجودهفت آبشار هفت طبقه و غار منحصربفرد همواره مورد توجه گردشگران بوده است ، در بالای این آبشار غار معروفی با جاذبه‌های خاص وجود دارد، که یکی از غارهای مهم طبیعی وجالب است. از این غار آب جاری بوده و نیز زیستگاه مناسبی برای بعضی از گونه‌ها ازجمله سمندر کوهستانی ایرانی است.  این غار اندکی بالاتر از آبشارهای شیرآبادواقع شده و به همین نام نیز معروف است. گفتنی است قسمت اعظم غار شیرآباد تاریکی مطلق است و درانتهای آن چشمه‌ای وجود دارد که گفته می‌شود منشأ ایجاد غار در طول قرن‌های گذشته بوده است.. از سوی دیگر به دلیل ویژگی های ساختمانی و جنس زمین، حرکت آب باعث تشکیل استخر، سنگ های استالاگتیت و بستر گلی در این غار شده است، غار شیرآباد همچنین پدیده‌ای مناسب برای علاقه‌مندان به کشف اسرار طبیعت است که به دلیل شیب تند رشته کوه البرزدر ناحیه شرقی وجود چشمه‌سارهای فراوان در دامنه کوه قلعه‌ماران، موجب آبشارهای کوچک و بزرگی در حوالی غار شده است. 
همچنین محیط بیرونی غار و اطراف آبشارها که کوهستانی و جنگلی بوده، پوشیده از درختان و درختچه‌هایی مانند ممرز، افرا، انجیل، توسکا، همیشک، خزه وگیاهان گلدار و گونه‌های پهن برگ خزری است. آبشار کبودوال نیز در پنج کیلومتری جنوب علی‌آبادکتول در محل تفرجگاه عمومی این شهر واقع شده ست.

این آبشار از چشمه‌های جنوبی تشکیل گردیده و در عمق دره‌ای که جنگل انبوهی آن را پوشیده واقع شده است، آب این آبشار زلال و شفاف بوده و زمزمه حرکت آب در فضای آرام و سکوت جنگل آرامشی خاص به انسان می‌بخشد. در مسیر رودخانه و آبشار کبودوال سکوها و چادرهای انفرادی و گروهی برای استفاده گردشگران نصب شده است.

بندر ترکمن، شهری است در غربی‌ترین نقطه استان گلستان. نام آن پیش از انقلاب ایران «بندر شاه» بود. این شهر مرکز شهرستان ترکمن است. این شهر درسال ۱۳۰۶ خورشیدی به فرمان رضاشاه بنیاد شد[۱] و سال بنیاد شهرداری آن ۱۳۰۹ می‌باشد.

بندر شاه در قدیم دارای سه اسکله بود که اکنون بازمانده‌هایی از آن‌ها به‌جا مانده.[۱]

اکثریت مردم این شهر ترکمن و سنی مذهب می‌باشند، ولی اقوام دیگر من جمله فارس‌ها، ترک‌ها، قزاق‌ها، مازندرانی‌ها،ارامنه و سیستانیها و... در کنار هم زندگی می‌کنند

سالنامه رسمی کشور دلایل ایجاد این شهر جدید را بالا آمدن عمق خلیج میانکاله و در نتیجه کاهش عمق آبخور بندر جز (گز فعلی) اعلام کرد. این شهر اولین شهر ایران است که به طور کامل توسط معماران تحصیل کرده نوین طراحی و معماری شده‌است. خیابانهای منظم و میادین وسیع آن نیز بر خلاف شبکه تارعنکبوتی اکثر شهر‌های ایرا ن نشان از همین معنا دارد. فرش ترکمنی، پشتی ترکمنی، روسریهای زنانه و صنایع دستی ترکمنها مهمترین سوغاتی این شهر هستند. ضمن آنکه در اعیاد قربان و فطر نیز این منطقه دیدنی است. این دو عید بزرگترین عید ترکمنها به شمار می‌روند.

 

ما در شامگاه چهارشنبه 6 آذر 1388 طبق تقویم گروه عازم گرگان شدیم. ساعت  1:15 بامداد به ترمینال شرق تهران رسیدیم و با کمال تعجب شنیدیم که وسیله نقلیه قادر به ادامه حرکت نیست. پس از گذشت یکساعت و تلاشهای بی وقفه خانم خاری با وسیله دیگری به حرکتمان به سمت گرگان ادامه دادیم. با وسیله قبلی قرارمان این بود که از جاده هراز عبور کنیم اما با این وسیله جاده فیروزکوه را در پیش گرفتیم. ساعت 8 صبح پلیس راه نوکنده بودیم. و در ساعت 9 به منزل خواهر محترم خانم خاری رسیدیم. ایشان صبحانه مفصلی تدارک دیده بودند. پس از صرف صبحانه و خداحافظی به سمت خامببین، آبشارهای شیرآباد حرکت کردیم. در طول مسیر راهنمای خوب گرگانی آقای بیانی با ما همراه شدند. در ارتفاعات روی کوهها برف نشسته بود و درختان نارنج همیشه سبز به ما خوشامد می گفتند. راهنمای مهربان از محل اسکان ما پرسید و با مهمان نوازی از ما دعوت کرد در صورت نبود جا می تواند برای اسکان، محلی در اختیارمان قرار دهد. اما زحمت اسکان ما را در دو شب اقامتان در گرگان خانواده محترم خاری کشیدند. مسافت گرگان تا خامببین 55 کیلومتر و 7 کیلوتر هم مسافت خامببین تا روستای زیبای شیرآباد است. ساعت یک بعدالظهر پس از گذشتن از روی پل روی رودخانه به آبشار اول رسیدیم. فاصله ابتدای مسیر پیاده روی تا آبشار اول800 متر است. ارتفاع آبشار 35 متر و عمق آب نیز 81متر است. محوطه آبشار نیز 700 متر مربع وسعت دارد. پس از استراحت و انداختن عکس گروه تصمیم به ادامه مسیر می گیرد. دو نفر به تشخیص سرپرست می مانند و من مسوول ماندن و برگشت با آنها می شوم. و زحمت نوشتن گزارش  از این قسمت تا برگشت از شیرآباد را خود خانم خاری کشیدند که من برای شما نقل می کنم. پس از 45 دقیقه طی مسیر و یک قسمت هم دست به سنگ به آبشار دامن عروس رسیدیم. پس از آبشار عروس منطقه خیلی زیبا بود و زمین پر از گلهای پیازی یاس و پامچال بود. و سپس در ساعت 2:17 دقیقه به غار دیو سپید رسیدیم. در مسیر غار که در تصویر هم مشخص است زمانیکه از داخل غار بیرون را نگاه می کنی دهانه غار به شکل سر یک انسان است. در طول غار راهنما سمندر خاص ایران را که به رنگ سبز یشمی با خالهای سبز فسفری است به ما نشان دادند که لای سنگها بود. این سمندر بدن نرمی داشت و نور که به چشمانش می خورد تحرکش کمتر می شد. و سپس به حوضچه ساسانی رسیدیم که حوضچه سنگی پراز آب و ستون قطور استلاکمیت قوی داشت. در قسمت سمت چپ غار یک فرورفتگی وجود داشت که معلوم بود دست ساز است. و به گفته راهنما دراینجا گنج هایی هست که طلسم شده و هیچکس اجازه دسترسی به این گنجها را ندارد. غار دست به سنگ عمودی ندارد و حرکت در مسیر رودخانه داخل آب امتداد پیدا می کند و از غار های طولی است. دیوارها در بعضی قسمتها به نظر آهکی می آیند. هوای داخل غار بسیار مطلوب و دما معمولی است و با وجود پاییز زیاد سرد نیست. انتهای غار یک حوضچه بزرگ آب بود که منتهی به یک دالان تاریک می شد. و به دیوار بلندی هم ختم می شد که خفاشها به دلیل سرمای هوا به داخل آن پناه برده بودند. این آخرین مسیر غار بود که می باستی برمی گشتیم. زیباترین قسمت غار زمانی بود که دردل تاریکی به دهانه غار نزدیک می شدیم .نور روز و روشنایی دنیای جنگل به سطح رود می تابید و حس رفتن و رسیدن پروبال می گرفت. قسمت ابتدای غار سنگهای صاف یکپارچه با فرورفتگی هایی بود که نشان می داد رودخانه پراب ان را کنده باشد. از غار بیرون آمدیم و به سوی آبشارها رفتیم. پس از آبشار دامن عروس که چون دامن توری عروسان بر سنگفرش پهن شده بود به آبشار دیگری رسیدیم باریک و کوتاه که با بچه ها به مزاح می گفتیم این هم شلوار داماد است. آنجا کمی توقف کردیم و به دلیل ذیق وقت و نرسیدن به روشنایی روز می بایستی برگردیم. دیگر نمی توان چگونه وصف کرد صدای رودخانه برگهای پاییزی و خش خش برگهای زیرپا زمین خیس و سر سری و علفهای نمناک. دیگر چه می توان گفت از این همه زیبایی که برای اینکه کوچک نشوند بیایید در همین الفاظ ساده به سجده آها بنشینیم. و به یادشان تا مدتها چشم ببندیم و تصویرشان را متصور شویم . رنگها شوخی بزرگ عظمت بودند و خلقت که شکوه خود را با آن طعنه می زد؛ به که به چه، به هیچ کس. جز من که بایستی عظمت خود را دراین طعنه ها پیدا کنم. اگر پیدا کنم اگر دریابم و اگر غرق شوم شاید بتوانم شناکردن بیاموزم و غوطه ور شدن را درآن عظمت مشق کنم. مسیر برگشت را از میانبر و از یک راه جدید دیگری رفتیم. 3:45 دقیقه بود که راهنما اشاره کرد به آبشار سیاوش 1 2 و 3 و در سمت چپ به مسیر قلعه ماران و متذکر شدند که دراین منطقه گونه های بی نظیر گیاهی نیز وجود دارد. جلوتر از آن و در مسیر شیبی و گلی یک دیواره کج به نام چف وجود دارد که به همین معنا نیز است.زیر دیواره محل خواب کوهنوردان می باشد و بعضی از آنها جشنهای شخصی شان مثل تولد یا عروسی را اینجا برپا می کنند. در زمستان روی این چف چون قندیلی بسیار زیبا خواهد شد و منظره بدیعی خواهد داشت. مسیر راه را همچنان سپری کردیم تا به میان دره  خرچنگ آرام رسیدیم. آبی از چشمه  معدنی آن نوشیدیم و 5 دقیقه استراحت کردیم. درآن مکان کلبه های چوبی برای شب مانی کوهنوردان وجود داشت. مسیر را تا ساعت 5:15 تا پای ماشین طی کردیم و از آنجایی که درطی مسیر به اتفاق دوستان ترجیح داده بودیم از غار دیدن کنیم ناهار را ساعت 5:20 دقیقه خوردیم. روزهای تاریک پاییز باعث می شود که نتوان وقت زیادی برای مسیرهای طولانی گذاشت. دوستان همنوردمان که از ما جداشده بودند آتش روشن کرده و با گرمی لبخندهای برلب نشسته و چای داغ دردست دراین سرمای دلچسپ جنگلی از ما استقبال کردند. آنقدر گفتیم و خندیدیم و تا وقتیکه آتش خاموش نشد از دور آن بلند نشدیم.

 

بالاخره راه افتادیم و بعد از برداشتن وسایل از منزل خواهر خانم خاری این بار به سمت منزل پدرو مادر ایشان حرکت کردیم. شام مفصلی تدارک دیده بودند و با صفا و بی ریا شب را در منزلشان به ما اسکان دادند. ساعت 5:30 دقیقه جمعه بیدارباش بود. از نیمه شب قبل باران شروع به باریدن گرفته بود و همچنان ادامه داشت. تصمیم سرپرست در ابتدا این بود که روز دوم به باران کوه برویم. اما ایشان با وجود هوای بارانی و مشورت با راهنمای مسیر آقای بیدختی  تصمیم رفتن به محل دیگری را گرفتند. پس از طی تنها دو کوچه از شهر وارد جنگل بکری شدیم به نام جنگل النگ دره. پس از طی جاده ای پر پیچ و خم به میدانگاهی بزرگی با انبوه درختان سربه فلک کشیده بلوط رسیدیم. باران همچنان ادامه داشت اما نتوانست جلوی سماجت ما برای برپایی آتش را بگیرد. بالاخره آتشی برپا کردیم و در کنار هم صبحانه دلچسپی را صرف کردیم. پس از صرف صبحانه و گرفتن عکسهای بسیار به سمت بندر ترکمن حرکت کردیم. پس از طی حدود 80 کیلومتر با کمال تعجب خود را در دشتی بزرگ در منطقه ای کویری یافتیم. چند ساعتی صرف خرید در بازارچه مرزی اینچه برون در مرز ترکمنستان شد. من هم مجذوب زنان و دختران ترکمنی با لباسها و روسری های رنگارنگ مثل فرشهایشان، شده بودم. زنان متاهل ترکمنی به عنوان نشان ازدواج حلقه گردی روی سر زیر روسریشان دارند و اینگونه می شود آنها را از مجرد ها تشخیص داد. ترکمنها صرفا سنی هستند و با غیر سنی به هیچ وجه ازدواج نمی کنند. بالاخره دوستان همگی جمع شدند و به سمت گرگان حرکت کردیم. برای صرف ناهار و شام توامان دوباره به جنگل النگ دره رفتیم. بساط جوجه کباب را براه انداختیم. و آتش زیبایی درست کردیم و پس از صرف جوجه ای مفصل کنار آتش به گفتگو و خنده و ترانه گذشت. دیر وقت بود که به سمت منزل آقای خاری رفتیم. باز هم پذیرایی مفصل ، چای و شیرینی و میوه ، براه بود. چقدر مهربانند این زن ومرد و چقدر بی پیرایه. ما که جز شرمندگی در مقابل این همه مهر و محبت آنها کار دیگری از دستمان بر نمی آمد. همگی به خواب عمیقی فرو رفتیم و صبح هم ساعت 7:30 دقیقه پس از صرف صبحانه مفصل در منزل آقای خاری و خداحافظی و تشکر از ایشان کوله هایمان را بستیم و سوار ماشین شدیم. راهنما شب قبل به ما گفته بود که روز شنبه بخاطر برگشت به کرج وقت کافی برای رفتن به باران کوه نخواهیم داشت. بنابراین صرفنظر کردیم و روز شنبه به آبشار خزه ای کبود وال رفتیم. این آبشار واقع در 5 کیلومتری شهرستان علی آباد کتول است. هوا آفتابی و تمیز بود. ساعت 7:30 از منزل راه افتادیم و یکساعت بعد به کبود وال رسیدیم. پس از 40 دقیقه طی مسیر در مسیری مشخص و دره ای محصور با درختان انبوه جنگلی به آبشاری زیبا پرآب و خزه ای رسیدیم. می گویند این بلندترین آبشار خزه ای ایران است. تا توانستیم عکس گرفتیم. و پس از برگشت از همان مسیر که خیس و گلی و سر سری بود ساعت 11: صبح به ابتدای مسیر رسیدیم. قابل ذکر است در این محل آلاچیقهای محصور با پلاستیک هم وجود داشت که در صورت لزوم برای شب مانی مناسب است. هوا بی نهایت خوب و مطلوب بود. راهنمای روز شنبه هم آقای بیانی بودند. پس از خداحافظی و تشکر از ایشان راهی شدیم. دوباره به سمت بندرترکمن رفتیم ولی اینبار در ساحل  آرام دریای خزر ناهار را صرف کردیم. چند نفر از دوستان هم که از خرید خسته نمی شدند به بازار رفته بودند. بالاخره حدود ساعت 3:00 بعدالظهر بندر ترکمن را به قصد کرج ترک کردیم.  ساعت 11:45 دقیقه شنبه شب به میدان کرج رسیدیم و پس از خداحافظی از دوستان به سمت منزل رفتیم. ساعت 12 بود که سرپرست با من تماس گرفتند و از رسیدن من به منزل جویا شدند که از احساس مسولیت ایشان تشکر می کنم. پشتیبان برنامه آقای رضازاده بودند که از تماسهای مکرر و حمایت ایشان هم متشکریم. همچنین آقای سهیل فرید هم تماس گرفتند از ایشان هم ممنون. هزینه برنامه نفری 31000 تومان شد. اعضای شرکت کننده: سرکار خانم خاری سرپرست برنامه، خانم مصباحی ، خانم دادجو، خانم سهرابی و آقای کاظمی به همراه دو نفر مهمان، آقای حسن نژاد مربی امداد و نجات، خانم صابری، آقای حسینی، آقای ترکمان، خانم عبدالهی، اینجانب حشمت منش به همراه یک نفر مهمان در این برنامه حضور داشتند.


 برای دیدن بقیه عکسها به قسمت ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب

لین هیل و صعود آزاد یکروزه دماغه یوسمیت

 

 

لین هیل به هیچ­گونه مقدمه­ ای احتیاج ندارد. او حالا اتوبیوگرافی خود را به نام، (( سنگنوردی آزاد، زندگی من در جهان عمودی )) کامل کرده که مدت طولانی درانتظارش بودیم. PlanetMountain  در زیر مصاحبه­ ای با لین انجام داده که بازتولید صعود افسانه­ ای آزاد یک­روزه­ ی او (که تا به­ حال فقط یک­بار انجام شده) از دماغه­ ی یوسمیت است.

 

مصاحبه از: وینیسیو استفانلو

 

هفت سال از صعود یک­روزه­ ی شما از دماغه می­گذرد، و هنوز چیزی است که مردم درباره­ اش صحبت می­کنند؛ شاید حتی حالا بیشتر نسبت به قبل......

درآن­زمان موضوعی بسیار جدید بود، خیلی­ها شاید اصلا ً متوجه نشدند که چه اتفاقی افتاد. زمانی­که تمام ابزار از روی دماغه به­ جز قسمت طاق بزرگ برداشته شده بود؛ اما هیچ­کس نتوانسته بود کل مسیر را طی کند. آنچه که اهمیت موضوع را بیشتر می­کند این است که بسیاری عقیده داشتند- و من درباره­ ی افراد شایسته ­ای چون جیم بریدول صحبت می­کنم- که این پروژه غیرممکن است. مقصود من این است نه­ تنها غیرممکن بود که یک زن انجامش دهد، هیچ­کس حتی به­ ذهنش خطور نمی­کرد این کار انجام شود. هیچ­کس نمی­گفت: ((صعود آزاد دماغه؟ برو، انجامش می­دی))؛ عادت شده بود در دره درباره­ ی آن شوخی کنند، چون چنین تلاشی را شکست مفتضحانه­ ی قطعی می­دانستند.

 

چطور خودت را برای دماغه­ ی ((ناممکن)) آماده کردی؟

اول و قبل از هرچیز به­ خودم ایمان آوردم. بعد، تمرین کردم.....خیلی زیاد! پنج ماه فقط برای اولین صعود آزاد در کمتر از بیست و چهار ساعت. تمرین من هم فیزیکی بود و هم ذهنی. می­دویدم، صعود می­کردم، در فضای باز کار می­کردم... اما مهم­تر از همه روی جنبه­ ی ذهنی تمرکز کردم؛ به ­این شکل از جنبه­ ی روانشناختی به صعود نگاه کردم. انگیزه، سبک، و صعود نتیجه­ ی این آمادگی فشرده بود؛ و درنتیجه بر عقیده­ ی محکم من تأکید می­کرد که صعود فقط رسیدن به قله نیست، بلکه همه­ ی آن­ چیزهایی است که آن را دربرمی­گیرند. وقتی در مسیر برای رسیدن به قله هستید، یعنی هر لحظه را با اشتیاق در مسیری که به سمت هدف می­رود، زندگی می­کنید.

 

درباره ی تغذیه و مکمل­های غذایی چطور؟

فلسفه­ ی شخصی من به­ این شکل است: من از مکمل­های غذایی، آمینو اسیدها و غیره استفاده نمی­کنم.معتقدم درحالی­­که تأثیرات فیزیولوژیکی آنها عملا ً غیرمرتبط است اما تأثیر روانی آنها می­تواند بسیار خوب باشد. برای بهبودی، من از فرضیه­ ی ثابت دیگری استفاده کردم. از خودم پرسیدم: چرا رویکرد من نسبت به سنگنوردی نباید هوشمندانه­ تر از این باشد؟ چطور می­توانم انرژی­ ام را مؤثرتر به­ کار بگیرم؟ ایده (و پاسخ) این است که ما احتیاج داریم که خود را با سنگ تطبیق دهیم و نه بالعکس.

 

با چه روحیه­ ای سی و سه طول طناب را در بیست و سه ساعت صعود کردید؟

تا آن­جایی که امکان داشت تلاش کردم با سنگ و با بدنم یکی باشم. انرژی­ ام را ذخیره می­کردم، و فقط همان میزانی را که برای هر حرکت لازم بود، استفاده می­کردم. شعارم این بود: صبور باش  آرام، همیشه! عجله ­ای نیست، خشمی نیست، چون اعتقاد دارم این­ها به سنگ­نوردی تعلق ندارند، یا حداقل در مورد من. من به­ دنبال ((سَبُکی)) خود می­گشتم در هر چیزی. صعودی کاملا ً نرم و روان و یکی با دیواره. حرکات در هماهنگی کامل، به­ دنبال ریتمی درست، و به­ دور ریختن تمام افکاری که ارتباطی با صعود نداشتند. آن را به­ شکل صعود ایده ­آل ِ ذهن می­دیدم.

 

از صعود چه انتظاراتی می­رفت و چه چیزی به شما بخشید؟

در طول بیست سال صعود هرگز چنین تلاش بزرگ و همه­ جانبه­ ای برای رسیدن به چیزی نکرده بودم. تجربه ای پیچیده و همه­ جانبه­ ای بود- که به­ وضوح خیلی عالی بود- به من انگیزه داد که به ­اراده­ ی خودم ایمان بیاورم، در امکاناتی که همه­ ی ما در رسیدن به محدودیت­هایمان داریم و پایمان را یک قدم فراتر بگذاریم. صعود مسیرهایی مثل دماغه، صعود آزاد دیواره­ های بلند، چیزی است که من بیشتر از بقیه دوست دارم و به­ وضوح مرا همچنین بی­نهایت خوشحال کرد.

 

عشقی که وقتی شما چهارده ­ساله بودی در کالیفرنیا شروع شد....

بله، من سنگ­نوردی را با خواهر بزرگترم در سال 1975، روی سنگ خارا شروع کردم. خیلی زود از آن لذت بردم و پی بردم که آن ورزش من است. در دبیرستان ژیمناستیک کار کرده بودم، و داشتن این پیش­زمینه کمک بزرگی بود. سنگ­نوردی را ادامه دادم، و موفقیت­هایم که دیده شدند، خیلی زود مرا هم جزئی از صحنه پذیرفتند، و از بسیاری جهات مانند دختران پسروار بودم. سنگ خارای دره­ ی یوسمیت، و مهم­تر از همه جان لانگ بقیه­ ی کار را انجام دادند. تجربه­ ی یوسمیت اساسی برای ماجراجویی من روی دماغه­ بود و برای ادامه­ ی مسیری که با آن این ورزش را تفسیر کردم.

 

ترجمه­ ی غزال حشمت منش

 


A report on the sixth climb of the mountain weblog writers

This climb happens once a year in Iran and each year one province is playing a host to the other mountain weblog writers from other provinces. This time it was done in Hamedan on the Mount Yakhchal( 3580 m) on the 27th and 28th of June 2011( 9th and 10th of Tir 1390). There were more than 120 climbers from all around the country with different accents and cultures which this variety made lots of fun through the climb. From the guys from Isfahan who promised to bring his souvenir from his city ( according to him gaz with 100 percent pistachio inside) and he brought it and in a funny way he said bringing this caused three people heart attack and the other guys from Azerbaijan as well who brought Baklava. Before that most of these people just saw or read about each others on the net on each weblogs and mostly everybody was eager to see others face to face. The mountain climbers enrolled were mostly young people and a teenage girl who was the youngest , was distinguished among others and got a prize. There was a gathering in a big salon of Hamedan in the beginning of the program which shows the program had been officially started. After lots of ups and downs of different ideas of having an executive for the next climb of the mountain weblog writers, people voted and an executive was chosen. After lunch, people gathered and with a bus went to the foot of the route which was a valley named Morad Beig Valley. The weather was so hot. In the first one hour and a half the route was under the shade of the trees and still in the village. But after that part, the hot really drew the energies of people away. But something particular about this area is the variety of springs and being really rich in water sources which one can see the results clearly in the green everywhere in spite of the dry and hot weather. In the beginning the route was not that much steep but gradually the slope became steep and steep. The most steepest part was almost one hour before the Yakhshal shelter in which we spent the night. They called this steep area roundabout or thousand rounds. At last the group reached the Yakhchal shelter. Many of the mountain climbers went inside and others put up a tent and spent the night inside their tents. It was a cold and windy night which one had to be careful for her/his tent not to be taken away by the strong wind. In the morning the climb to the peak continued. After almost one hour and a half everybody was on the peak, took photos, made fun, remembered other online mountain friends who were not present at that moment and at the end sang the national anthem of Iran. After spending almost one hour on the peak descending started. After reaching the Yakhchal shelter, mountain climbers changed the return route to the other side of the mountain and after almost one hour reached a vast area called Takhte Rostam. Here everybody had an introduction of herself/himself and their weblogs and some with useful comments on this climb and next climb. In this area there was a spring with a soft and tasty water and its cold drew away tiresome. After having lunch in Takhte Rostam people started to descend. It takes almost four hours to reach Siilvar village which the beginning point of it was Morad Beig Valley which I mentioned before. From the starting point the route was all the way towards south. From the pharmaceutics plants in this area one can mention the various kinds of milk vetch, wild rose, bee balm, thyme, nettle, yarrow, and many other kinds. Something else which added more beauty to this region were the wild flocks of horses. From the other mammals one can mention goat, fox, rabbit, jackal, and wild pig. The last thing I do really like to mention is the variety of sparrows in this area beside pigeon, eagle, and fanner from the group of birds.

سفر به کردستان(اورامانات)-کرمانشاه

این برنامه از تاریخ پنج شنبه شب 12 خرداد  ١٣٩٠ تا بامداد دوشنبه 16 خرداد  ١٣٩٠ به سرپرستی آقای رایج به تعداد 36 نفر اجرا شد. ساعت 9:40 دقیقه پنج شنبه شب با یک دستگاه اتوبوس اسکانیا از جلوی درب شمالی ترمینال کلانتری کرج راه افتادیم. در اتوبان توقفی در نبش خیابان 45 متری گلشهر داشتیم تا بقیه دوستان هم به ما ملحق شوند. به راه افتادیم و از تاکستان قزوین آوج و رزن گذشته و به همدان رسیدیم. از همدان گردوغبار غلیظی هوا را فراگرفته بود که به سنندج که رسیدیم گردوغبار بیشتر شد. وقتی چنین هوای گرفته ای را دیدم دلم به حال مردمی که بالاجبار آنجا زندگی می کردند سوخت. آقای شاه ابراهیمی ماسک هایی تهیه کرده و بین دوستان تقسیم کردند. کمی دلواپس ادامه برنامه با وجود این گرد و غبار غلیظ بودم و دلواپس اینکه شاید نتوانم عکس های واضحی از منطقه بگیرم.

 

به هرحال  همچنان در اتوبوس بودیم و هنوز چشمهایمان را کامل باز نکرده بودیم که رابین هودی در اتوبوس ظاهر شد و از ما با کیک یزدی پذیرایی کرد. به قول خاله صباح رابین هود از اغنیاء می گرفت و به فقرا می داد. از قرار معلوم ایشان از قبل  در اتوبوس کندوکاوی کرده بود و آدرس تمام خوراکی ها  را پیدا کرده بود و هرچند گاهی ما را با خوارکی های دیگران خوشحال می کرد.

 

بالاخره ساعت 10:20 صبح جمعه به مریوان رسیدیم و در کنار دریاچه زریبار صبحانه را در جمع صمیمی همیشگی مان صرف کردیم.

 

صرف صبحانه و جمع شدن دوباره دوستان و رسیدن ماشین دو ساعتی طول کشید. ساعت 12:30 روز جمعه دوباره سوار ماشین شده  و بعد از گذشتن از پیچ و خم های بسیار جاده به دوه اورامان رسیدیم. تمام کوله ها را برداشته لباس عوض کردیم و ساعت 3:15 راهی شدیم.

 

آقای ابراهیمی راهنمای چابک و خوش مشرب ما علت نامگذاری اورامان را این گونه توضیح می دهند. به نقل از ایشان اور به معنای ابر سیاه است و اورامان بعنی ابر سیاه در حال آمدن است. اما منابع نوشتاری درباره وجه تسمیه اورامان چه می گویند؟ واژه اورامان یا هورامان از دو بخش اهورا و مان به معنی خانه جایگاه و سرزمین تشکیل شده است. پس اورامان یعنی سرزمین اهورایی جایگاه اهورا مزدا. هور معنی دیگری هم دارد. هور در اوستا به معنای خورشید است. هوارامان را می توان جایگاه خورشید هم معنی کرد.


اورامان تخت

در جنوب شرقی شهر مریوان روستایی به نام اورامان تخت وجود دارد که جاده ای به طول 75 کیلومتر آن را به شهر مریوان متصل می کند. اگر با یک حساب سرانگشتی حفظ اصالت و فرهنگ ابیانه ای ها و معماری ماسوله را کنار هم قرار و گسترش دهیم، جواب صورت مساله ما روستای اورامان تخت خواهد بود. این روستا را روستای هزار ماسوله می نامند. زیرا معماری آن همانند ماسوله است. حیاط هر خانه بام خانه ای دیگر است اما با وسعتی بیشتر. معماری اورامانات و سرسبزی این منطقه کوهستانی رویای پله هایی به سمت بهشت را متصور می کند. مردم منطقه معتقدند اورامان تخت زمانی شهری بزرگ بود و مرکزیتی خاص داشت به همین دلیل از آن به عنوان تخت یا مرکز(حکومت) ناحیه ای اورامان یاد می کردند. به غیر از وضع خاص روستا از نظر معماری، موقعیت چشمه های پرآب، مراسم خاص و آداب و رسوم و وجود مقبره و مسجد پیرشالیار و به ویژه جمعیت و تعداد سکنه قابل توجه آن نشانگر اهمیت منطقه از زمان ساسانی است. چرم نبشته های اورامان که قدمت شان تا به حدود قرن اول میلادی می رسد شاهدی بر قدمت این سرزمین دست کم تا قرن اول میلادی است.


یکی از جلوه های طبیعی ناحیه اورامان وجود دره های پرپیچ وخم و عمیق و رودبارهای متعدد است. از مجموع آب این چشمه ها و رودبارها رودخانه سیروان و لیله تشکیل می شوند که در نقطه ای به نام دروله در نزدیکی مرز ایران و عراق به هم می پیوندند. هرچند که بخش عمده ای از منطقه اورامان را کوههای مرتفع و پربرف تشکیل می دهد اما در ارتفاعات پایینتر و دامنه همین کوهها جنگل های متراکم نسبتا وسیعی وجود دارند. پوشش جنگلی این ناحیه همچون پوشش عمومی رشته کوه زاگرس عمدتا از درختان بلوط است. درختان دیگری مانند گلابی وحشی و زالزالک نیز به تعداد قابل توجهی یافت می شود. این جنگل ها از دیرباز تامین کننده سوخت زمستانی اهالی منطقه بوده اند. مردم منطقه به لهجه هورامی صحبت می کنند.


برای دیدن ادامه گزارش لطفا به قسمت ادامه مطلب بروید




ادامه مطلب

سالگرد اولین صعود به اورست فرخنده باد!

 

تنزینگ قهرمان اورست


تنزینگ نورگی[1] یکی از از اولین دو مردی بود که بر فراز بام دنیا – به همراه ادموند هیلاری نیوزلندی که در تاریخ 29 می 1953 قله را فتح کرد و به مدت چند سال یکی از مشهورترین افراد زنده دنیا بود- ایستاد.

 

هیلاری عکسی از خود روی قله گرفته که تبر یخش را که با پرچم کشورش مزین کرده بود بر فراز آسمانی تیره به دست گرفته است و این عکس مدتی به شکل یک سمبل در کل جهان درآمد. اما همان طور که اد داگلاس[2] در کتاب خود به نام تنزینگ، قهرمان اورست[3]، بیان می کند، در این عکس تنزینگ اصلا دیده نمی شود، هیلاری خاموش و سنگین در لباس مخصوصش، دستکش های سنگین، انبوه برف، سیلندرهای اکسیژن دیده می شود و به طور کل صورتش که پشت ماسک اکسیژن قابل شناسایی نیست.  انگار که ربات یا موجودی افسانه ای در داستان های تخیلی فضایی باشد. بهتر بگوییم، این عکس اصلا کسی نبوده است.

 

به نظر من تنزینگ بیشتر فردی مربوط به حکایت های کنایه آمیز بوده است. او همیشه کم اهمیت تر از چیزی که در واقع بود نمایش داده شد. از انسانهای دیگر بزرگ جثه تر نبود، همانطوری که از بسیاری از قهرمانان ملی انتظار می رود. مردی کوچک اندام تر از انتظار، چابک و به طور استثنایی آراسته، بیشتر شبیه به یک پاک[4] تا یک آژاکس[5].

 

وقتی برای اولین بار او را دیدم او از قبل به صورت متمایزترین فرد در میان شرپاها درآمده بود. شرپاها افرادی هستند که در دره های کوهستانی اطراف اورست زندگی می کنند و به شکل باربران صعودهای هیاتی ارتفاعات بالای هیمالیا معروف شده اند – بیش از آنکه باربر باشند، براستی راهنمایان کوهستان هستند، به همان معنایی که اروپاییان به کار می برند و به همان شکل هم برجسته. تنزینگ از قبل به صورت یک فرد مشهور درآمده بود، و نه فقط یک سردار یا یک مباشر بلکه در صعود هیاتی 1953 اورست، ثابت کرد که مثل هر اروپایی قادر به لمس اساسی ترین قله ها است. مشخص بود که او به خاطر پول صعود نمی کند اما مثل بسیاری از هم میهنان دیگرش به خاطر تمایل واقعی و شدید کوهنوردی که می خواهند به قله برسند چون قله آنجاست، میل شدیدی به صعود دارد.

 

کتاب تنزینگ قهرمان اورست بیان می کند که موفقیت واقعی همین است. تنزینگ از لحاظ مادی در شرایطی محروم به دنیا آمده بود، به اندازه ای که در زندگی کنونی جوامع غربی امری غیر قابل تصور است. او پسر یک پرورش دهنده  آواره یاک بود که در دره های جنوب شرقی تبت زندگی می کرد و به احتمال زیاد در یک چادر متولد شده بود. هر چند که اگر به طور افسانه ای بشود تبار او را از این طریق مشخص کرد اما باز هم کافی نیست. حتی زمانی هم که به قسمت حاشیه نشین منطقه ای شرپانشین نقل مکان کرد، بازهم فردی از رده دوم اجتماع بود چون مهاجر تبتی از شمال بود. در حقیقت به طور جدی به خانواده شرپاها تعلق نداشت.

 

بازهم وقتی 50 سال پیش او را دیدم از قبل به شکل شاهزاده ای در میان شرپاها درآمده بود- ستاره ای در مرکز توجه. به خاطر شخصیت نیرومندش، حرفه ای بودن بی حد وحصر و به خاطر حساسیت استثنایی اش به کل جهان، به طور گسترده،  به این مقام برجسته رسیده بود. به آسانی با خارجیان ارتباط برقرار می کرد، انگلیسی ها، سوییسی ها، فرانسوی ها، و آمریکاییان. با بسیاری دوست می شد و از لحاظ یادگیری شیوه های آنان بسیار انطباق پذیر بود. گرچه وقتی برای اولین بار او را دیدم پایش را از شبه قاره هند بیرون نگذاشته بود، و هرگز دریا را ندیده بود، اما فردی بود که از قبل به همه جای جهان تعلق داشت.

 

ادموند هیلاری در ژوئن 1997 درباره او می گوید، " من هرگز خود را به عنوان قهرمان ندانسته ام ، اما معتقدم که تنزینگ قهرمان بود و بدون شک هم قهرمان بود. از همان ابتدا فروتنانه او بود که بر فراز بام جهان ایستاد.

 

 

نویسنده:  یان موریس نوامبر 2002

از مقدمه کتاب " تنزینگ، قهرمان اورست" نوشته اد داگلاس

The book  Tenzing the hero of Everest

written by: Ed Douglas

مترجم: غزال حشمت منش


گزارش برنامه ایوار-سرتاب

امروز جمعه 30 اردیبهشت 1390 صعود دو قله ایوار و سرتاب را درپیش داریم و مقصد ما روستای میناک است. ساعت 5:20 دقیقه بامداد از کرج راه می­ افتیم و حدود ساعت 7 به تونل کندوان می­ رسیم. تونل کندوان با 1883 متر طول و در ارتفاع 3030 متری کوههای البرز دو استان البرز و مازندران را به هم پیوند  می­ دهد. مقطع تونل به ­گونه­ای است که ابتدا شیبی به سمت بالا و سپس پایین دارد و درست بالاترین نقطه­ ی آن مرز دو استان البرز و مازندران است. بعد از تونل کندوان ساعت 7:42 دقیقه در تقاطع پل زنگوله وارد جاده ­ای فرعی در سمت راست می­ شویم که مشخصه­ ی آن تابلوی خانه­ ی نیما یوشیج است.

از روستاهای متعددی همچون دونای سفلی و علیا که از طریق آن کوه دونا را صعود می کنند و سپس از روستاهای کمربن، الیکا، نسن، و پیل عبور می­کنیم. در مسیر گردنه لاوش را که به قولی با ارتفاع 3150 متر بلندترین گردنه­ ی ایران با مسیر ماشین­ رو است را طی می­کنیم و به روستای موردنظرمان میناک می­رسیم.

داستانی درباره­ ی چگونگی نام­گذاری این روستا وجود دارد که از این قرار است که خیلی سال پیش دختر خوش صدایی به نام مینا در روستای کندلوس به همراه پدر و مادرش زندگی می­کرد و تمام دارایی آنان چند مرغ حنایی و چهار بزشیرده بود. از بدروزگار مینا والدینش را از دست داد و بسیار تنها شد. اما از آنجایی ­که باید روح زندگی را در خود زنده نگه می­داشت با غم تنهایی­ اش کنار آمد و راه جنگل و بیشه زار را در پیش گرفت. همان­طور که به دنبال هیزم و میوه­های جنگلی و دانه ­های خوراکی برای تغذیه­ ی خود و دام­هایش بود نغمه ­ها و آوازهای خوش محلی را سرمی­داد و تمام موجودات و جانداران را با صدای کودکانه­ اش مفتون خود می­کرد. از قضا یکی از این موجودات پلنگ وحشی بود که با شنیدن صدای مینا، درنده ­خویی خویش را کنار گذاشته و به­ دنبال مینا راه می­ افتاد و همدم و دوست او شده بود. یکی از اهالی روستا که این پلنگ را بالای بام خانه مینا دید از ترس اینکه مبادا به او یا حیواناتش آسیبی بزند این حیوان را کشت. مینا که دیگر نمی­توانست این همه رنج و عذاب را تحمل کند کوه­ها و دره­ ها را پشت­ سر گذاشت و به محل روستای میناک رسید. درواقع گردنه تاریک نو مابین روستای کندلوس و روستای میناک واقع شده و مینا از این گردنه عبور کرد و به روستای میناک رسید. در واقع کندلوس در شمال گردنه و میناک در جنوب آن واقع­ اند. در روستای میناک این دختر خوش ­آوا جان سپرد و به یاد او نام این روستا را میناک گذاشتند. هنوز اگر خوب گوش دهیم آوای مینا را دردره ­ها و کوه­های این روستا می­شنویم.

از پل زنگوله تا میناک 52 کیلومتر راه است و کمی بعدتر از روستای میناک روستای یوش واقع شده که زادگاه نیما یوشیج است که البته ما به­ خاطر هدف صعود به قلل ایوار و میناک، وقت کافی برای بازدید از روستای نیما را نداریم.

به ­هرحال ساعت 9:15 دقیقه روستای میناک هستیم و پس از گذشت یک­ساعت و چهل و پنج دقیقه و باتوجه به اینکه به تعداد 58 نفر صعود را درپیش داریم کندتر از حدمعمول در ساعت 11 به آبشار ا کربن می­رسیم. اکربن در لهجه ­ی مازنی به ­معنای آبی است که از زیر صخره می­آید.  نیم ساعتی در آنجا صبحانه را صرف کرده و تجدیدقوا می­کنیم. لازم به ­ذکر است که از روستای میناک در دره زیبایی مسیر را به سمت  شمال ادامه می­دهیم پس از آبشار از مسیری سنگلاخی، مسیرمان را به سمت شرق تغییر می­دهیم و مراقبیم که سنگ از زیر پایمان رها نشود. به بالای گردنه که می­رسیم دوباره مسیر را در مسیری پاکوب به سمت شمال ادامه می­دهیم. لاله­ های زیبای زردرنگ با کمی خم­ شدن به سمت پایین به ما خوشامد می­گویند و انرژی تازه­ ای به ما می­دهند. مسیر را تا روی گردنه تاریک نو ادامه می­دهیم. 72 دقیقه طول می­کشد تا از آبشار به گردنه ­ی تاریک نو برسیم که ارتفاع آن 3215 متر است. از سمت شمال گردنه ابتدا روستای کوچک پینچ­ کوه و در شمال غربی آن روستای کندلوس مشاهده می ­شود. جالب است یالی که سمت شمال گردنه است سرسبزاست ولی یال جنوبی خشک که سرسبزی یال شمالی به ­خاطر وجود هوای مرطوب شمال و بخار آب دریاست ولی یال جنوبی در منطقه ­ای خشک و کوهستانی واقع شده است. روی گردنه که هستیم مه آرام آرام بالا می­آید و قسمتی از منطقه را فرامی­گیرد با خودش نسیم خنکی می­آورد که صورت­هایمان را نوازش می­دهد. روی گردنه در سمت شرق قله­ ی ایوار باارتفاع 3480 متر از سطح دریا واقع شده و در سمت غرب هم قله سرتاب است با ارتفاع 3503 متر. یک عده تصمیم می­گیرند که فقط قله­ ی سرتاب را صعود کرده و  آنجا منتظر بقیه ­ی گروه بمانند و که ابتدا قله­ ی ایوار را صعود می­کنند و سپس به سمت قله ­ی سرتاب می­روند. در شیب به ­نسبت خوبی نه آنقدر زیاد و نه آنقدر کم تقریبا یک­ساعت و ربع بعد یعنی در ساعت 2 روی قله­ ی ایوار هستیم.

ادامه مطلب

← صفحه بعد